شناسه خبر: 44050
تاریخ انتشار:۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۱ تير، ساعت 14:53
خرمشهر 5/1/62

وصیت نامه :
1_خطاب به برادران مسلمان و هم محله ای هایم:برادران وحدت را حفظ کنید و از حق خود بگذرید تا وحدت حفظ شود.تنها،از چیزی گذشت نکنید که مخالف اسلام باشد.در نماز جمعه وجماعت شرکت کنید و دعا برای ظهور حضرت حجت(عج)و امام خمینی و رزمندگان را فراموش نکنید و به خانه ی شهدا و جانبازان سر بزنید.
2_کلامی به برادران هم شهری خود:برادران تا متحد نباشید،در کارها پیش نخواهید رفت.
3_خطاب به مادرم:ای مادر،می دانم تو چقدر ناراحت هستی .بعد از مرگ برادرم مسلم و من هم همبن طور،اما صلاح خداوند است.در مرگ من هم صبر کن. من به تو قول می دهم که بدون تو به بهشت نروم.
4_همسرم:تو در زمانی که با هم بودیم زحمت ها کشیدی و این آخرین زحمت است.صبر کن که خداوند صابرین را دوست دارد.
5_فرزندانم:شما همگی بزرگ شده اید.از شما می خواهم چنانچه خداوند فرزند پسری به شما داد بعد از تحصیلات متوسطه او را بفرستید تا طلبه شود.(اگر چنانچه برایتان مقدور باشد.)
6_از من در این دنیا آرزویی ندارم به جز این که خداوند لطف کند و خریدار جان من شود و اگر لیاقت داشته باشم،شهید شوم.
7_رز تمام کسانی که این وصیتنامه را می خوانند و خودشان را حزب الله می دانند؛می خواهم هیچ زمان با از خدا بی خبران دوستی و حتی سلام علیک نکنند؛چون تز اینها این است که چنانچه فرصتی به دستشان افتاد،از هیچ خیانتی کوتاهی نخواهند کرد.پس بکوشید و نگذارید اینها سر بلند کنند.
8_به جوانان و کسانی که می توانند با کفار جنگ کنند؛شما در دعاهایتان آمدن حضرت حجت (عج)، امام عصر،را خواستارید می گویم:بدانید که امام عصر نزد شماست ،چنان چه او هم بود،همین امر را می کرد که به جبهه ها بروید و کفار بعثی را نابود کنید.پس خمینی(ره)نائب امام است و اطاعت از او لازم و واجب می باشد و کسانی که در گوشه و کنار نشسته و می گویند امام عصر بیاید و کارها را درست کند،از اسلام و مکتب شیعه چیزی نفهمیده اند.
9_خواهران عزیزم:تا می توانید بچه هایتان را تربیت اسلامی کنید که همانا یک مرد مسلمان و با اراده می تواند ملتی را به حق خود برساند.
10_هر چه از مال دنیا دارم خمس داده و طبق احکام خدا عمل کنید.                   
                     والسلام_20/11/61 _قاسم هندی زاده
زندگی نامه 
اینجانب قاسم هندی زاده فرزند ماشاءاله متولد 1326 بوشهر در سنگی پهلوی مسجد حاج محمدعلی در خانه ای فقیر و کشاورز بدنیا آمدم در سن 6سالگی به مدرسه رفتم و از آنجا که خانواده ای فقیر بودیم لباس های دسته دوم بستگان دیگر را میپوشیدیم و به مدرسه میرفتم کلاس اول را در مدرسه مهران سابق که در جفره ی ماهینی بود شروع کردم
مدرسه را تا کلاس چهارم ادامه دادم و از آنجا که خانواده ای فقیری بودیم کلاس چهارم به بعد تا کلاس ششم که سه سال طول کشید جمعه ها و تعطیلات عملگی میکردم تا مبلغی برای کمک هزینه زندگی خانواده ام داشته باشم
از آنجا که پدر پیری داشتم و توان کاری اش کم بود و جمع خانواده مان هم به 11نفر میرسید موفق به ادامه تحصیل نشدم و مشغول به کارگری گردیدم و چون کار کم بود مشغول به سنگ بری با برادر بزرگم شدم در ضمن چون پدرم نیز بنّا بود شغل بنایی نیز از پدرم یاد گرفته بودم مشغول بنّایی هم شدم
و از انجا که درتابستان کار در شهرستان ما طاقت فرسا بود و من هم از سن نوجوانی مشغول به این شغل شدم تحمل این کار را نداشتم دراداره فرودگاه های هواپیمایی کشوری به طور پیمانی برای خدمت گزاری استخدام شدم و از انجا که رییس وقت آن اداره نسبت به زیر دستان بدخلق و بد رفتار بود با فلاکت مدت 3 سال و اندی در آن اداره بودم
و از آنجا که دائما با رییس فرودگاه مشاجره داشتم موفق شدم که از آنجا استعفا دهم و در سازمان تامین اجتماعی استخدام شدم وتاحالانیز که 01/12/1360 میباشد راننده ی آن اداره میباشم
از آن جا که حکومت ننگین پهلوی شروع آن با ظلم و ستم بود همیشه در قبلم حتی در زمانی که مدرسه می رفتم وبا زور ما را پیشواز آن ملعون میبردند ناراضی بودم.
ناراضی بودم و در سن 18 سالگی ازدواج کردم و از محل سنگی که زادگاهم بود به محل جدید تل کوتی نقل مکان کردم و آن جا از طریق پدر همسرم با مرحوم شهید عاشوری آشناشدم در آن زمان خفقان زیاد بودکمتر در بوشهر افشاگری میشد
درهمین رفت و آمد ها بود که با برادر حاج باقر میگلی نژاد و حاج غلامرضا قادریان آشنایی پیدا کردم و فعالیت ضد رژیم را شروع کردیم و منبع رفت و آمد مان بیشتر منزل شهید عاشوری بود
مخالفت با رژیم به اوج خود رسید و جریان انقلاب شروع شد و چون حرکت انقلاب در بوشهر کم بود به قم شیراز و تهران مسافرت می کردیم تا با برادران مسلمان دیگر همکاری کنیم که انقلاب به شهر بوشهر نیز سرایت کرد و مردم بوشهر و جوان ها که الان بیشتر آن در جبهه هستند
در آخر در 22بهمن سال 57 انقلاب به پیروزی رسید و با پیروزی انقلاب چون شهرها هر کدام مستقل اداره میشد  و دولتی که بتواند این کشور پهناور اداره کند نبود مشغول راه اندازی کمیته شدیم که این جانب نیز همین طور که همشهریان می دانند تا حد توان وظیفه ام را انجام داده و حالا نیز در جبهه ی جنگ با کافران بعثی در جلو شهرستان شوش (زعن ) مشغول می باشم و در حد توان هرچه از دستم بر بیاید انشالله اجام خواهم داد و دین خود را به وطنم ادا خواهم کرد

 

آپارات سراسری - استان ها
اظهار نظرات | 0 نظر
captcha
Page Generated in 1/4447 sec